الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )

163

الخصال ( فارسي )

سپارم . چون بامداد شد بگريست و نزد على آمد و گفت : دست خود را ده تا با تو بيعت كنم . من به مسجد مىآيم و خوابى كه دوش ديدم مىگويم . على پذيرفت ، ابو بكر از نزد على بيرون آمد : عمر وى را ديد و گفت ، اى ابا بكر خليفهء پيامبر كجا بودى ؟ . ابو بكر قصد خود را با وى بگفت : گويند عمر گفت : اى خليفهء پيامبر ترا به خدا سوگند ، فريب جادوى بنى هاشم را مخورى و اين اولين بار كار ايشان نيست . كه جادويى كرده‌اند . چندان وى را وسوسه كرد تا او را از راى خود منصرف گردانيد . على در وقت معين به مسجد آمد كسى را نديد . رفت كنار گور پيامبر نشست ، عمر به دو گذر كرد و گفت : آنچه در انتظار آن هستى بدان نرسى . اين روايت را چنين نقل كرده‌اند و الله اعلم .